• وبلاگ : ...و دوباره زندگي
  • يادداشت : ترجمه داستان هاي نبوي از عربي به فارسي(1)
  • نظرات : 0 خصوصي ، 11 عمومي
  • چراغ جادو

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    سلام

    حرفهاي شماخيلي به دلم نشست.مشكل اينه كه هرموقع درزمان آرامش اومدم باهاش حرف بزنم ميگه كارمن كاملا منطقيه وحتما برخوردتندي هم كه كردم به جابوده.دومين مشكل اينه كه توي حرفهاش تحقيرهاي بدي هم مي كنه.بارها خودم اعتراف كردم كه قبول دارم من اين اشتباه روكردم ولي متاسفانه اون انعطاف نداره.براي همينه که وقتي برخوردتندي مي کنه من جراتش روندارم تابشينم وباهاش حرف بزنم .واقعا ازتحقيرکردناش مي ترسم.الان هم به دليل بارداري حواسم به حفظ آرامش اعصابمه چون اون طفل بي گناه تقصيري نداره.روزي که اومد خواستگاري بهش گفتم قبل ازسياست من آدم ديندارمقيد مي خوام وخودم هم اهل نمازومسجدو..هستم.اما اون فقط سياسي بود ونمازش روهم فرادي مي خوند چون هيچ امام جماعتي روقبول نداره .راحت باخانم هاي نامحرم دست مي ده وخيلي عادي باهاشون برخوردمي کنه.